تبليغاتX
آیه‌های قلم
آیه‌های قلم
نگاره‌ها و نگاشته‌هایی برای اسلام و انقلاب
نگارش در تاريخ سه شنبه یازدهم مرداد 1390 توسط بنت‌الهدی کربلایی

دستبند طلایی داشتم که قدیمی بود. خواستم بفروشمش. دلیلش بماند، نمی‌گویم که به پولش نیاز داشتم.

بردمش پیش آقای طلافروش و گفتم: «قیمت این دستبند چقدر است؟»

طلا فروش نگاهی به دستبند انداخت و گفت: «باید حرارت بدم تا ببینم چطوریه.»

تا حالا این صحنه رو ندیده بودم. دستگاهی کوچک که ازش آتشکی با فشار بیرون می‌زد را به سمت دستبند گرفت. دود غلیظی از دستبند بیرون زد که به خاطر همه‌ی چربی و کثیفی‌های این چند ساله بود که دستبند را توی دستم بسته بودم.

آنقدر این کثیفی‌ها توی ظاهرش پیدا نبود اما آن موقع فهمیدم چقدر آلودگی با خودم حمل می‌کردم. خلاصه وقتی دستبند خالی از کثیفی شد و تبدیل به طلای خام و یکدست، طلافروش گفت:

«الآن قیمت اصلی‌اش را بهتان می‌گویم.» بعد گذاشتش توی ترازو ...

نگارش در تاريخ سه شنبه بیست و سوم آذر 1389 توسط بنت‌الهدی کربلایی

چند روز پیش، توی ماشین نشسته بودم. خدا را شکر می‌کردم که در ماشین بحث و بررسی سیاسی، اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی، نانِ خشک، یخچال و... نبود. جناب راننده از این‌ور لایی می‌کشید، از آن‌ور سبقت می‌گرفت و کلی خودش را توی زحمت می‌انداخت. 4-5 ثانیه می‌رفتیم جلو، دوباره می‌افتادیم توی ترافیک. کنار راننده، آقایی نشسته بود حدود 35-40 ساله که دستگیره را محکم چسبیده بود و روبه‌جلو، سیخ شده بود. من هم عقب، کنار همسرم نشسته بودم. در مسیر پشت چراغ قرمز افتادیم. چراغ که طولانی شد، راننده‌ی پُرشور ما طاقت نیاورد و دوباره خودش را به این‌در و آن‌در زد تا برود جلوی بقیه ماشین‌ها پشت چراغ قرمز بایستد. آخرین ماشینی را که در این مسیر باید رد می‌کرد، ماشینی بود که روی شیشه عقبش با رنگ قرمز نوشته شده بود: یا حسین بن علی. راننده چندتا بوق پشت‌ِ سرِهم نواخت. ماشین مد نظر هم بعد از چند ثانیه مکث و تعجب کشید کنار و عصبانیت راننده‌ی ما را که دید، چند بار عذرخواهی کرد. از مانع رد که شدیم. آقای کنار دست راننده خنده تمسخرآمیزی کرد و رو به راننده، خشمگین گفت: برداشته پشت ماشین‌ش زده یا حسین بن علی، اون‌وخت جلوی راه ملت را می‌گیره. راننده هم که از خودش داشت، از دَرِ تایید آن بنده خدا درآمد و...

1.اصلاً تحلیل و توقع راننده و مسافر را هم بگذاریم کنار، باید قبول کنیم بکار بردن شعائر دینی کلی مسئولیت دارد.

2.هرکدام از ما در قبال استفاده از این شعائر باید پاسخگو باشیم. چون مستقیم و غیرمستقیم ایجاد توقع می‌کنیم. حال چه این توقع بجا باشد چه نابجا.

3. این نشانه‌ها و شعائر می‌تواند به هر شکلی باشد: خواه در لباسی خاص باشیم مثل لباس روحانیت که مسولیتش از همه سنگین‌تر است، یا در پوششی مثل چادر بودن، یا داشتن ریش، استفاده از نمادهای مذهبی در خانه و محل کسب‌وکارمان و یا نوشتن یا حسین بن علی  پشت شیشه ماشینمان و...

4. عمل خطای ما استفاده کننده‌ها از این نشانه‌ها هم می‌تواند شکل‌های مختلف داشته باشد. هرچند معصوم نیستیم و ممکن‌الخطاییم، اما باید حداکثر تلاشمان را بکنیم. فکر نمی‌کنم حین ردشدن از خیابان توجه به چراغ راهنما، چه پیاده و چه سواره کار دشواری باشد. یا بد رفتاری با ارباب‌رجوع، یا برخورد خشن وغیرمنطقی با یک خطا کار (حین امر به معروف و نهی از منکر) و هزاران مثال دیگر.

5. اگر آدم‌ها، از مایی که در حین استفاده از این شعائر که ظاهر قضیه است یکسر خوبی ببینند، ما قدمی در جهت اسلام و انقلاب برداشته‌ایم و اگر خطایی ببینند انگار که از جانب اسلام، به اسلام ضربه‌ای وارد آید که از کاری‌ترین ضربه‌هاست.

6. معمولاً هم این‌طور است که وقتی از یکی از ما، رفتاری می‌بینند به حساب همه می‌گذارند و به غلط، "شکلِ" اشتباه قضیه را می‌گذارند به این حساب که حتما "اصل" مشکل دارد(زبانم لال). حالا ما هرچقدر بگوییم این عمل ما بوده که اشتباه است، نه اصل قضیه، تا به خود بجُنبیم رفتار ما تاثیر خودش را گذاشته.

7. ببینید که ذره‌ذره اعمال ما غیر از اینکه توسط فرشتگان برای روز حساب جمع می‌شود؛ توسط انسان‌های اطراف‌مان برای این دنیای‌مان هم نکته‌به‌نکته حساب می‌شود.

نگارش در تاريخ یکشنبه سی ام آبان 1389 توسط بنت‌الهدی کربلایی

اصلش را اینجا بردارید

نمی دونم ربطش به اسلام و انقلاب چیه؟

نگارش در تاريخ یکشنبه بیست و سوم آبان 1389 توسط بنت‌الهدی کربلایی

اول به دعوت امام رضا، دوم به دعوت سازمان بازنشستگان برای ثبت نام اعزام به مشهد پس از مراحل متعدد با عنوان همراه در کنار 2 نفر از اقربای بازنشسته مشرف شدیم.

جای شما خالی، خیلی خالی. عجب لحظات نابی، چه احساس سبکی‌ای ،کنده‌شدن از دنیا و ... نهایتا حال کامل؛ اما همه اینها، تنها و تنها و تنها در لحظاتی بود به اندازه‌ی چند ثانیه، که یادم می‌رفت دغدغه ام را...

چیزی که مثل خوره در طول این 2-3 روز اقامت، روحم را خورد و نمی گذاشت با دل سفت زیارت کنم. یه جورایی این فکر رهایم نمی کرد. حالا بی‌خیال، بگذریم. چرا بگم براتون دغدغمو شما ها را هم ناراحت کنم. اصلاً می‌رم سراغ قسمت‌هایی از سفر که برام مثبت‌تر بود. کمی حس ارزشمندی در جامعه را پیدا کرده بودم. اونجا که حس کردم کمی به درد می‌خورم. می‌دونید چرا این حس را داشتم و دارم چون به جرات می‌تونم بگویم من صاحب یک کفش نه، ببخشید اشتباه لوپی بود، یک کشف بزرگم. کشفی که مطمئنم اصلاً و ابداً نه فقط به ذهن شما بلکه به ذهن هیچ بنده خدای دیگری نرسیده. حالا چطور شد که به اینجا رسیدم اینطوری شد:

شب سومی بود که توی رستوران هتل در طبقه دهم ساختمان سر میز شام نشسته بودیم، مات شده بودم  به حرکات آدم‌ها و جنب و جوششان. یک لحظه اتفاقی کاملاً اتفاقی از میان شاخ و برگ‌های یک درختچه، گوشه‌های تابلویی را دیدم. تنها از این فاصله کوتاه همین قدر از تابلو دیده می‌شد. کنجکاو شدم. رفتم به سمت تابلو، چشمم به تابلو بود در راه، رسیدم جلوی میز مدیر رستوران. از این زاویه که اصلا تابلو دیده نمی شد. تنها جایی که موفق شدم ببینم روی تابلو چه نوشته شده، کاملا زیر تابلو بود. بالاخره جمله نمایان شد خیلی تکان دهنده بود ... با دغدغه‌ام سر و کار داشت. نگاهی به دور و ورم انداختم. در یک لحظه کل رستوران برایم شد یک رستوران گردان، آدم‌هایی که انگار تا به حال این همه غذا را یکجا ندیده بودند، بشقابهای کله بکود شده‌شان از سالادهای مختلف، طبقه‌طبقه روی‌هم، سرویس‌های غذایی که تندتند جلوی مهمان‌ها چیده می‌شد، میزهای خالی‌ای که چند خدمه با پلاستیک‌های زباله‌های بزرگ در دست، غذاهای نیمه کاره را صاف می انداختند اون تو. زردی گنبد آقا چشمم را بدرد آورد (طراحی رستوران طوری بود که گنبد و گلدسته حرم پیدا بود) وای خدای من. رستوران در حال گردش یک لحظه من را متوجه مدیر رستوران کرد. رفتم به طرفش داشت، قبض‌های شام را تندتند دسته‌بندی می‌کرد، گفتم: جناب می‌تونم از اون تابلو عکس بگیرم؟
گفت: کدوم تابلو؟ گفتم: همین تابلو که روبروی شماست. نگاه کنجاوانه‌ای انداخت به روبرویش. گفت: کدام تابلو را می‌گویید؟ داشت از دستم عصبانی می شد، بالاخره آقای مدیر با اشاره‌ی دستم به پشت گلدان، فهمید در رستورانش تابلویی نصب شده و در جوابم گفت:" مانعی ندارد." عکسی که انداختم برایتان می‌گذارم سعی کردم از همان  نزدیکترین مکان ممکن به تابلو بگیرم. اگر واضح نبود از دوربین گوشی این حقیر است و از کوچکی تابلو آن بزرگواران.

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA

و اما کشف من ...

من فهمیدم دلیل اینکه در رستوران‌ها این‌همه اسراف می‌شود و این حجم بالا در شبانه روز که معادل سیر کردن همه گرسنگان استان‌های خراسان غذا اسراف می‌شود اینست که امثال این تابلوها و متن‌ها در زاویه دید مدیران و خدمه و بقیه‌ی آدم‌های این اماکن نصب نمی‌شود. و مشکل اصلی از نصابان این تابلوهاست...

.....................کلواو شربوا و لاتسرفوا................

نگارش در تاريخ سه شنبه هجدهم آبان 1389 توسط بنت‌الهدی کربلایی

دیروز که از تهران آمد برایم کل روزش را تعریف کرد که کجا رفته و با کی‌ها ملاقات داشته. یکی‌اش این بود: با یکی از رفیق‌هاش توی "مرکز اسناد انقلاب اسلامی" قرار داشت. این رفیق یکی از کارمندهای یکی از بخش‌های این سیستم پیچیده هست. گفت: رفیقم توی ساختمان اصلی این مرکز مشغول است. اینجا بود که سیر سوال‌های من شروع شد که این ساختمان در کجا بود و چه شکلی بود و... و این‌طور گفت: ساختمان اداری‌ای در کار نیست. آنجا یک خانه یا بهتر بگویم کاخ یکی از نوچه‌های دربار بود (خاندان دولو) از ساختمان اصلی گفت: یک امارتی‌ست بین درختان سر به فلک کشیده. در بین گفتنش یاد یکی از نقدها یا غُرها یا هرچیزی که بخواهید اسمش را بگذارید افتادم. میگویم غُر، چون این حرف را موقعی شنیدم که چند ماهی از انتخابات گذشته بود و منتقدان وضع موجود، می‌گشتند دنبال موضوعی تا به انتخابات و بی‌قانونی و دولت و فلان و بهمان ربطش بدهند. این‌هم یکی‌اش. خلاصه اون بزرگوار (البته این نقدش را هم‌چین از روی بی‌منطقی هم برداشت نکردم) کسی که آن غُر را می‌زد: "این کاخهایی که این طاغوتی‌ها ساختند اگر بد بود، چرا الآن باید دست دولتی‌ها باشد تا ازش استفاده کنند و توی کاخ‌های اعیانی آنها بچرخند و کشور را بگردانند و... این کاخها همان کاخ‌هایست که به خاطرش انقلاب کردند که نباشند. الآن خودشان رفته‌اند توی همان کاخ‌ها. معلوم دیگر کاری به کار مردم ندارند، فقط حکومت را می‌خواستند که انقلاب کردند و حالا هم که بهش رسیدند و ... (در این‌جا قید کنم که خود شخص تعریف کننده از انقلابی‌های قَدَر بودند، اما الآن به دلایلی از لفظ "آنها" بجای کلمه "ماها" استفاده می‌کند تا خودش را از انقلابی‌ها جدا کند) در جواب آن بنده‌خدا گفتم: برای همه مشهود که آنها (طاغوتی‌ها) اموال مردم بیچاره را بالا کشیدند و به بهترین نحو به خودشان خوش گذراندند و این‌ها. حالا که این اموال حق همه مردم است، چرا بدون استفاده بماند. حداقل ازش استفاده‌ای بشود.

اما مقصد حرف: می‌گویم اگر این اموال، اموال عموم مردم یعنی مال ماهاست، فکر می‌کنم شکل استفاده از این اماکن باید عمومی‌تر از این حرف‌ها باشد. مثلا ... شاید... مکانی برای برپا کردن یک جمع مطبوعاتی که هر کدام نماینده‌ی بخش‌ها و طبقه‌های  متفاوتی از جامعه هستند. یا هزاران شیوه‌ی دیگر که شکل مردمی‌تری داشته باشد.

نگارش در تاريخ سه شنبه هجدهم آبان 1389 توسط بنت‌الهدی کربلایی

اصلش را اینجا بردارید.

درباره وبلاگ
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها